|
حرفهای خودمونی
|
|
|
برای اولین بار در عمرم دلم می خواد ای کاش پسر بودم.
اگر پسر باشی وقتی 18 سالت شد زندگی و موفقیت و شکستت دست خودته. اگه بخوای می تونی درست رو تا هر درجه و مکانی ادامه بدی. اگه با عرضه باشی می تونی هر کاری رو با هر درآمدی داشته باشی. اگه پسر باشی کیفیت و کمیت زندگی ات همه به دست خودته. اگه همت داشته باشی می تونی به تمام چیزایی که تو ذهنته و در حیطه اختیارت هست دست پیدا کنی. اما وقتی دختر باشی : اگه بگی می خوای تا دکترا بخونی ، با نگرانی بهت نگاه می کنن. اگه بگی می خوای کاری انجام بدی ، با تعجب نگاهت می کنن. اگه بگی برای زندگی ات برنامه و ایده داری ، پشت چشم نازک می کنن. اگه اطلاعاتت رو در یه موردی بیان کنی ، با انزجار نگاهت می کنن. وقتی دختری خیلی از ارزشها در وجودت تبدیل به ضد ارزش می شه. وقتی دختری هر چی میزان تحصیلاتت پایین تر باشه امتیازت بیشتره حتی اگه توانایی بیشتر کردنش رو داشته باشی. وقتی دختری باید همیشه آویزون جیب یکی دیگه باشی ، حتی اگه بتونی مستقل باشی. وقتی دختری ازت انتظار دارن به یه زندگی آروم که خور و خوابت تامین باشه راضی باشی، حتی اگه بخوای که بهترش کنی. وقتی دختری باید مثل یه کودن رفتار کنی ، حتی اگر در یه زمینه ای تخصص داشته باشی. وقتی دختری باید به تمام این چیزا تظاهر کنی که مبادا اقتدار فرد مذکری که می خواد در کنارت باشه زیر سوال بره. من نمی خوام بگم که خیلی فرد بالایی هستم. نه اتفاقاً من هیچی نیستم.من صفر صفرم. ولی از این در تعجبم که بعضی ها همین میزان صفر رو هم بر نمی تابند . بجای این که خودشون رو بکشن بالا توقع دارن تو خودت رو بکشی پایین و بشی منفی. !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
( این پست مال هفته قبل بود اما به دلایل ایرادات فنی افتاد این هفته) بعداً اضافه کردم : سلام. : بریم عین تو این فیلم ها به مطالبی که در پست نیمه شعبان نوشته بودم flash back اجازه بدین یه
یه بار شنیدم که شب نیمه شعبان باید ناراحت بود نه خوشحال.چون که اماممون هنوز غایبه ای کاش منم واقعاً اینجوری بودم. دلم می خواد درونی باشه ، واقعی ، اساسی ، بی حرف اما با معنی. دلم می خواد لا اقل بتونم راحت باشم باهاش و راحت حرف بزنم راحت بخوام یا حضورش رو تو قلبم حس کنم.
می تونم بگم که یه جورایی خود عزیزش برای استجابت این دعای من پیش قدم شد. چند هفته پیش یه کتابی از یه طریقی رسید به دستم. این کتاب رو خودم تو کتابخانه ام داشتم، اما داشت خاک می خورد . قصد خوندنش رو داشتم اما نمی دونم شاید کار شیطون بود که نخوندم. شایدم نه کار خدا بوده که زمانی بخونمش که روحم پذیرا تر باشه.
کتاب اینه: آشتی با امام عصر (عج ) نوشته دکتر علی هراتی
خیلی حاوی معارف پیچیده و امام شناسی پیشرفته نیست اما برای صفر کیلومتر هایی مثل من خیلی فایده داره.
به من فهموند که چقدر غافل بودم و جاهل. الآن دارم فکر می کنم که چطور تونستم این قدر کوته فکر باشم. چطور تونستم تمام این مدت چشمم رو به این دریای مهربونی و رحمت ببندم. چطور تونستم اون فکرها رو نسبت بهش در ذهنم راه بدم. باورتون نمی شه ولی یه جاهایی رو که می خوندم اشک از چشمم سرازیر می شد. از اینکه اون چقدر مهربونه اما بعضی ها راجع بهش چطوری فکر می کنن. از حماقت خودم گریه ام می گرفت. از غربت اش که بدترین نوع غربته.
حالا دیگه می تونم بی هیچ رو در بایستی باهاش حرف بزنم و درد دل هام رو بهش بگم.یا نیاز هام رو بگم. قبلاً این فکر رو می کردم که آخرش تموم کارها به دست خدا انجام می گیره پس حتی اگه چیزی از هر کدوم از ائمه بخوام آخرش به دست خدا انجام میگیره ، خوب چه کاریه از اول از خدا می خوام.
اما الان می دونم که همون خدا بیشتر می پسنده که از طریق بنده های خوبش بیایم جلو. مگه اونا رو فرستاده و وسیله ارتباطی بین ما و خودش قرار نداده؟ حالا منظور یه مثال کلیشه ای که تو مدرسه همه معلم های قرآن استفاده می کردن می فهمم. اینکه نمیشه یه لامپ رو مستقیم به نیروگاه برق وصل کرد. (. البته این مثال از نظر من هنوز مثال جالبی نیست)
علاوه بر اون مگه همه چیز برآورده شدن حاجته.؟ اگه یه وقت بابات به تو پول نداد ، تو دیگه بی خیالش می شی؟ دیگه بهش سلام نمی کنی و دوستش نخواهی داشت؟ (یکی بیاد اینا رو تو کله فراموشکار من فرو کنه.نمی دونم چرا من که لالایی بلدم خودم خوابم نمیبره؟؟؟؟؟؟)
در هر صورت فعلاً خودش و خدا لطف کردن و یادش مهمون قلبم شده و می تونم بی اونکه شیطون تو ذهنم موش بدوونه باهاش حرف بزنم. امیدوارم در قدم های بعدی برای نزدیک شدن به خودش و خالقش ، کمکم کنه.
این جوری وقتی از زور رو سیاهی حتی روم نمیشه به آسمون نگاه کنم یه رو سفید هست که بگه خدایا بر من ببخشش.
امیدوارم خدا کمک کنه و بتونم کارهایی بکنم که اگه یه وقتی گوش شیطون کر ، ما هم لیاقت دیدارش رو پیدا کردیم لا اقل رو مون بشه بگیم ما هم منتظر بودیم و برای ظهور شما یه کاری کردیم.
در آخر یه شعر که از یه وبلاگ خوندم با ذکر منبع می ذارم.شعری که خیلی از ابیاتش حکایت حال خودمه با تاسف و شرمندگی
آقا به نبودنت که عادت داریم...! از دوری تو غمین و نالان هستیم ما لشکری از سلاح روسی داریم در دوز و کلک رگ ونوسی داریم ********** آقا به نبودنت که عادت داریم... ********** بر گرفته از وبلاگ م-عسکری . برای شادی و سلامتی و ظهورش بر جد بزرگوار و خاندانش درود بفرستید
یه قسمت واقعاً متاثر کننده از کتاب: مرحوم حاج محمد علی فشندی می گوید در مسجد جمکران قم ، اعمال را به جا آورده بودم و با همسرم می آمدم.دیدم آقایی نورانی داخل صحن شدند و قصد دارند به طرف مسجد بروند. با خود گفتم : این سید نورانی در این هوای گرم تابستان از راه رسیده و تشنه است .ظرف آبی به دست ایشان دادم .پس از آشامیدن ، ظرف آب را پس دادند .گفتم آقا ، شما دعا کنید و فرج امام زمان ( عج) را از خدا بخواهید تا امر ظهور نزدیک شوند . (آن سید ) فرمودند : شیعیان ما به اندازه ی آب خوردنی ما را نمی خواهند .اگر ما را بخواهند دعا می کنند و فرج ما می رسد.
سلام! تولدم مبارک ( البته با 3 روز تاخیر) نمی دونم چرا 3 روزه بلاگفا باز نمی شد واسم. خوب من متولد 15 مهر 1365 هستم. چند سالم شد؟؟؟؟ 23 رو تموم کردم پریدم تو 24 سال. اوووووههههههههه دارم پیر می شما.همیشه تو جمع دوستام کوچکترین بودم. هنوز هم دوست دارم کوچیک باشم بخصوص که تو خونه هم همیشه من ته تغاری هستم. وقتی تو یه جمع می بینم از همه کوچیکترم احساس می کنم که هنوز وقت دارم هنوز دیر نیست. هنوز فرصت هست که به اهداف و آرزوهام برسم. اما الان چند وقتی هست که احساس می کنم که باید بیشتر بجنبم و گرنه جا می مونم . از آرزوهام ، از اهدافم ، از زندگی ، از قشنگی های دنیا ، از تجربه های مختلف ..... آرزوها و اهداف من حکایت ها داره ، یه وقت می نویسم که نظرات ارزشمندتون روبفهمم. راستش امسال یه جورایی غافل گیر شدم .آخه امسال همه یادشون بود بدون اینکه یادآوری کنم. هر سال از یه هفته قبل به همه یاد آوری می کردم و کادو ها رو هم سفارش می دادم.!!!!! پارسال دندون رو جیگر گذاشتم و نگفتم اما دیدم نخیر خبری نیست ، شب رفتم به مامان گفتم : مامان می دونی امروز چه روزیه؟ با بی خبری نگام کرد و گفت :چه روزیه؟ منم ماسیدم و گفتم هیچی تولد سهراب سپهریه.!!!!بعد یادش افتاد. برام مهمه ولی نه اونقدر ها که بخوام خیلی ناراحت شم.تو زندگی انقدر به یادم هستن که فراموشی یه تاریخ تو این همه هیاهوی زندگی برام قابل توجیه باشه. امسال ولی اصلا برام مهم نبود.راستش حتی دلم می خواست یادشون بره. این چند وقته انقدر بهشون حرص دادم و خون به جیگرشون کردم که اگه می خواستن خودمم کلاً فراموش کنن بهشون حق می دادم چه برسه به تاریخ تولدم. ولی امسال مامان یه روز جلوتر هم کادوم رو داد بهتر از هر سال. فکر کنم امسال تاریخ تولد من نیوده که به یاد آوردن بلکه تاریخ مصیتبی که 23 سال پیش اومده تو خونشون به یاد آوردن. خدایا تو بهترین چیزا رو هنگامی که نعمت هستی رو بهم دادی برای تموم عمرم بهم هدیه دادی اونم یه پدر و مادر و خانواده بی نهایت خوب هستن که هر کدوم در موقعیت خودشون مثل کوه پشتم هستن. اما من در عوض براشون چی کار می کنم....؟ هیچ .به خیر من امید نیست بهتره شر مرسانم. دلم برای پدر و مادرم می سوزم. هیچ وقت نتونستم اونطور که خواستن خوشحالشون کنم. برای درخت زندگی اشون شدم یه میوه تلخ و بی مصرف و کال که فقط بارشون رو سنگین کردم. الان دارم آهنگ خواجه امیری گوش می دم ، آهنگه غمگین ، خودمم که مستعد نتیجه اش نمناکی حیاط چشممه. دعا کنید نه برای من برای یه پدر و مادر ...... وای چقدر وبلاگم آه و ناله ای شد. بهتره آهنگ رو عوض کنم . به هر حال خدا هنوز بالای سرمونه مگه نه؟ با آرزوی بهترین ها برای همه بندگان خوب خدا.
سلام می خوام ایندفعه بی پرده تر حرف بزنم. زیاد دوست ندارم این مدلی رو اما می ترسم اگه اینجا هم ننویسم پست بعدی از آسایشگاه روانی باشه از بس که همش حرفام تو دلم مونده. می گن 3 تا انتخاب پایه های زندگی انسان رو می سازه: انتخاب رشته تحصیلی انتخاب شغل انتخاب همسر
ادامه مطلب
سلام.
مدتیه نیومدم چون چیز قابل عرضی ندارم .یعنی دارم ولی در وبلاگ قابل عرض نیست. آلان هم اومدم برای اینکه یه چیزی نوشته باشم. تو چه ماه خوبی هستیما نه؟ من اولش تو دلم خیلی غر می زدم از گرمی هوا و بلندی روز ولی انگار بخاطر همین سختی ها هم خدا بیش تر نازمون رو می خره. آدم حسابی می تونه قبل از افطار خودشو برای خدا لوس کنه. 1 شب قدر دیگه مونده اگه حس و حال خوبی پیدا کردین ، یکی هم اینجاست که بد جوری نیازمند دعاست. التماس دعا
5 چیز را غنیمت شمار :
سلامتی قبل از بیماری فراغت قبل از اشتغال ثروت و توانمندی قبل از فقر جوانی قبل از پیری زنده بودن قبل از پیری حدیث از رحمة للعالمین چند وقت پیش باعث شد که به این حدیث بیشتر توجه کنم.در ادامه می گم . اما الآن که فکر می کنم که چقدر بده که من انقدر نسبت به این احادیث بی توجه ام. از بس که از منبر و رادیو تلویزیون و همه چی شنیدم و دیدم دیگه بی توجه شدم از این گوش می گیرم از اون گوش در می ره. مثلاً یه بار یه کتاب روانشناسی خوندم مطلبی داشت راجع به غلبه بر مشکلات و ترس و غیره آخرش فهمیدم سر و ته اش این حدیث از امام علی (ع ) هست : از هر چه که می ترسی خود را در آن غرق کن. به زبون خودمون یهو بزن تو دل کار تا ترست بریزه. حالا دلیل اینکه باعث شد به اون حدیث بالا توجه ام جلب شه این بود : من تصمیم گرفتم تو تابستون که فراغتم بیشتره بشینم زبانم رو تقویت کنم و کارهای تحقیقی دانشگاه ام رو انجام بدم یه برنامه طویل هم نوشتم که البته روی کاغذ از دقت بالا مو لای درزش نمی ره اما موقع عمل .... تمام روز یه ساعت مفید به زور از توش در میآد. چند روز پیش مهمون داشتم.یعنی دوستام رو دعوت کردم .منم تصمیم گرفتم چون مهمونهای منن تمام کارها رو خودم انجام بدم و فقط کار پخت و پز با مامانم باشه که مامانم زحمتش نشه . برای همین تمام کارهای تمیز کاری و گرد گیری و طی و جارو و کارهای جانبی رو خودم انجام دادم.بگذریم از این که جونم در اومد از خستگی و قدر مامانم رو بیشتر دونستم و تصمیم گرفتم بیشتر تو کارها کمکش کنم اما معنی حدیث بالا هم فهمیدم. حالا هر روز که پای درس و کامپیوتر بودم تو هپروت و باقالی ها سیر می کردم ها ولی نمی دونم چرا اون روز انقدر دلم می خواست یه ساعت ازاد پیدا کنم بشینم پای کارهای خودم. این موقع بود که فهمیدم باید قدر فراغت قبل از اشتغال رو دونست.(و همین طور باقی موارد ) من الآن مجردم ، پدر و مادرم بالای سرم و همه جوره حمایتم می کنن.کلی وقته آزاد دارم که اگر وقتی ازدواج کنم یا سر کار برم حسرت 1 ساعتش رو می خورم. می تونم درسم رو تا دکترا پیش ببرم ، می تونم تافل یا هر مدرک دیگه ای بگیرم ، می تونم هر کاری که دوست دارم تجربه کنم و یاد بگیرم رو انجام بدم کارهای هنری ، ورزش و ..... اما افسوس که دارم همه رو خاکستر می کنم.عمرمو ، وقتمو ، موفقیت هامو. خدایا نذار. ای کاش یه یاد آور داشتم که هر وقت می خواستم وقت کشی و علافی کنم متوجه ام می کرد. آخرش هم می ترسم اون دنیا که خدا ازم پرسید جوونی ات رو چیکار کردی ؟ من سرم رو پایین بندازم و با شرمندگی بگم خوابیدم و تلویزیون دیدم و تو ترافیک منتظر بودم تا برسم خونه !!!!!!!!!!
خورشید را باور دارم حتی اگر نتابد. به عشق ایمان دارم حتی اگر حسش نکرده باشم . و به خدا اعتقاد دارم حتی اگر سکوت کرده باشد.
سلام حالم بهتر شد. افسردگی سگی ام رو می گم. دلم کشید بیام بنویسم. وبلاگم داشت تار عنکبوت می بست دیگه.نمی دونم چرا بعضی وقتا دو دل می شم که یه چیزایی رو بنویسم یا نه؟ فهمیدم افسردگی سگی ام از کجا آب می خورد. انقدر درگیر کارها و به اصطلاح روزمرگی شده بودم که یه چیزایی رو فراموش کرده بودم. مثلاً خدا رو. همه اش هم تقصیر این شیطون لعنتیه. نه اینکه کامل یادم بره ها نه. خدا رو شکر وضعم دیگه انقدر خراب نیست ولی خوب کمرنگ شده بود دیگه. آخر این هفته تولد یه عزیز دله.عجب شبی هم هست.شب نیمه شعبان رو می گم ها. خدا حراجی راه انداخته این شب. یعنی کل ماه شعبان حراجی خداست ولی انگار این شب فروش ویژه است.با کمترین چیزا می تونی بزرگترین چیزا رو از خدا بگیریم. من که دیگه تصمیم گرفتم ایندفعه خساست رو کنار بذارم و هر چی می خوام از خدا بگیرم. از دست نیافتنی ترین رویا ها تا چیزایی که در نظر خودم هم الکیه.چون تمام چیزا حتی دست نیافتنی ترینشون برای ما پیش اون الکیه. یه بار شنیدم که شب نیمه شعبان باید ناراحت بود نه خوشحال.چون که اماممون هنوز غایبه. ای کاش منم واقعاً اینجوری بودم. البته منظورم این نیست که جمعه ها زنگ بزنم به برنامه رادیویی و شعر راجع به امام زمان بخونم و صدام رو محزون کنم و یا تا کسی رو منتظر یه اتفاق دیدم منبر رو براش به پا کنم و سخنرانی کنم که ای داد اگه اینجور که منتظر فلان هستی باید منتظر امام باشی و شعار و شعار و شعار و ظاهر و ظاهر و ظاهر .... نه .نه اینجوری. دلم می خواد درونی باشه ، واقعی ، اساسی ، بی حرف اما با معنی. زیاد پررو نمی شم که بخوام ببشناسم یا ببینم هر چند که اون موقع نفهمم، مثل این داستانها یی که نقل می شه (با اینکه همین هم جز همون آ رزو های دست نیافتنیه ) اما دلم می خواد لا اقل بتونم راحت باشم باهاش و راحت حرف بزنم راحت بخوام یا حضورش رو تو قلبم حس کنم. کارهایی زیادی هم انجام دادم که یه کاری کنم
یادش مهمون قلبم شه .( چون نمی خوام ریا
شه نمی گم.. گاهی وقتا فکر می کنم همین ها نشونه خوبیه و راضی میشم اما میدونم که نه اینا افکار ریاکارانه شیطانه. دلیلش رو هم خودم می دونم.دلیلش هم برمی گرده به دوران کودکی ام. نمی دونم اون موقع که بچه بودم چند تا از معلم هامون جاهل بودن یا از خدا بی خبر بودن که همون حرفای احمقانه ای که در مورد امام زمان که اگه بیاد جوی خون راه می ندازه و گردن همه رو می زنه دادن به خرد ما. از اون موقع بود که من واقعآ از امام زمان می ترسیدم همش این سوال تو ذهنم بود که چرا همش مردم تو دعاهاشون می خوان که امام زمان ظهور کنه بعد فکر می کردم لابد اینا آدم خوبین و من جز همونهایی هستم که قراره گردنشون زده بشه.حالا این فکرها مال زمان دبستان و راهنماییه.فکر کن اگه یه بچه الآن این حرفا رو به من بزنه می خندم .این که یه بچه دبستانی فکر کنه بخاطر بدی هاش باید گردنش زده بشه. و اون موقع هرگز برای ظهور امام زمان دعا نمی کردم . تا اینکه تو دبیرستان یه معلمی داشتم به نام خانم آگاه. خدا هر جا هست حفظش کنه واقعاً خانم آگاهی بود چیزای زیادی خارج از درس ازش یاد گرفتم. اون بهمون گفت همیشه یکی از آرزو هاتون رو این قرار بدین که بتونین حکومت معصوم رو درک کنید.این چیزایی که می گن امام زمان گردن می زنه مال من وشما نیست .( قطعاً امام گردن کسی رو می زنه که دیگه غیر از این راهی نداره ) بعد از اون خیلی سعی کردم فکر و اعتقاداتم رو اصلاح کنم اما خشت اول چون نهد معمار کج تا ثریا می رود دیوار کج بخصوص اگه خشت اول تو دوران بچگی اونم اول دبستان باشه. خدا همه رو هدایت کنه ما رو هم روش. امیدوارم تموم آرزومنداش بتونن حکومت معصومانه اش رو ببینن و درک کنن و در رکابش خدمت کنن. االهم عجل لولیک الفرج شب حراجی ما رو فراموش نکنی ها.
دلم گرفته.
خسته شدم از زندگی کردن. کاش می شد برم یه جایی که لازم نباشه زندگی کنم. یه جایی که هیچی نباشه. نه درس ، نه دانشگاه ، نه دوست ، نه هیچ آدمی ، نه زندگی . من باشم و خودم و خدا. دلم یه کلبه چوبی می خواد و سط یه جنگل بزرگ و انبوه. بدون هیچ ارتباطی با دنیای بیرون. تنهای تنها. ای کاش یه ساعت داشتم که وقتی دکمه اش رو می زدم زمان و تمام دنیا و آدماش از حرکت می ایستادن. تو این روزای قشنگ دعا کنین منم از این افسردگی سگی نجات پیدا کنم.
خدایا
من خسته ام.احساس ضعف می کنم. احساس نا توانی. احساس می کنم یه آدم ضعیف و بی قدرت هستم. داستان اون پروانه ای که از پیله می خواست در بیاد و یه کسی بهش کمک کرد شنیدی؟ حتماً شنیدی. چون خودم 100 جا دیدم و شنیدم. اینکه یه پروانه با تقلا سعی می کرد از پیله خارج شه و کسی وقتی این تقلای پروانه رو می بینه دلش براش می سوزه و پیله رو براش پاره می کنه که راحت بیاد بیرون.اما بعد از این ، پروانه دیگه نتونست پرواز کنه چون با این تقلا ماده ای در بدنش ترشح می شد که بالهاش رو برای پرواز آماده می کرد. حالا شده حکایت من.من همون پروانه هستم. دلم می خواد بپرم اما نمی شه. همیشه از بچگی وقتی در کاری شکست می خوردم یا خسته و نا امید می شدم هزار تا دست آماده بود که من رو کنار بزنن و کار رو تموم کنن. اما هیچ وقت کسی نبود که سرم داد بزنه و بگه برگرد و کارت رو تموم کن تو می تونی پس انجامش بده من هم کمکت می کنم. خدایا به خودت قسم که قصدم نا شکری نیست خودت خبر داری از درونم. اینا فقط درد و دله که دارم با تو می گم. دلم می خواد روی پای خودم باشم ، دوست دارم بجنگم ، دوست دارم برم تو دل مشکلات و بعد موفقیتم رو با شادی جشن بگیرم.دوست دارم بشنوم که بهم اعتماد به نفس می دن و می گن تو می تونی برو جلو اما.... اما تنها چیزی که می شنوم اینه: این کار سخته تو نمی تونی. تو که تک و تنها از پسش بر نمی آی. که چی می خوای این کار رو بکنی؟ برو به فلانی بگو یه کاریش بکنه. ما واس خودت می گیم که سختت نشه. ما به راحتی ات فکر می کنیم. ای کاش انقدر به راحتی من فکر نمی شد اونوقت نه من کلافه می شدم و نه دیگران از پا می افتادن. ای کاش فکر می کردن که این هم یه آدمه با همون توانایی ها که تمام آدما دارن پس اگه بقیه آدما تونستن احتمالاً اون هم می تونه. ای کاش تمام توانایی ها با یک اشتباه زیر سوال نمی رفت. دلم می خواد یه جا تو یه جای دنج فقط با خودم و عقل و توانایی های خودم زندگی کنم.بدون بکن و نکن و می شه و نمی شه. اما این کار را در فرهنگ ما یعنی سرکشی ، طغیان ، عاقبت به شر شدن خدایا قبول دارم که بعضی وقتها کارهای احمقانه ای انجام می دم که احتیاج به تذکر داره ولی این قدر سر مسائل کوچک و بی اهمیت امر و نهی شنیدم که دیگه حساسیتم رو از دست دادم و تمام حرفها و نصیحت ها رو در یه سطح قرار می دم و اون هم سطح بالایی نیست. خدایا دلم می خواد پرواز کنم ، بدوم ، جلو بزنم از همه ، دوست دارم تمام هنجارها رو بشکنم دوست دارم از کنار تمام بکن ها بی تفاوت بگذرم و تمام نکن ها رو انجام بدم. ولی یه مشکل دیگه هست. هر وقت تمام نیرو ام رو جمع می کنم و دور خیز می کنم که بپرم یه مانع می آد جلوم. مانعی که نمی دونم چی کارش کنم. نه می تونم نا دیده بگیرمش و نه دورش بزنم. و اون نارضایتی پدر و مادرم هست. یک "نه" اونا کافیه که تمام رشته ها و آرزوهام بر باد بره. جالبه که امروز که تو این حال و هوا بودم این حدیث رو تو تلویزیون دیدم : نارضایتی پدر و مادر کم توانی به دنبال دارد و انسان را به ذلت می کشاند. امام علی نقی(ع) خدایا بازم آخر حرفام به علامت سوال می رسم و دست به دامن تو می شم. خدایا به من بفهمون که چه وقت راهی رو که انتخاب کردم ادامه بدم چه وقت باید مسیرم رو تغییر بدم چه وقت باید ادامه دادن رو متوقف کنم. و خدایا خواهش می کنم کاری کن که مسیری رو که انتخاب می کنم همیشه همسو با رضایت تو و دو فرشته زمینی ام ( مامان و بابام ) باشه. خدایا به من قدرت ، جسارت ، شهامت به همراه عقل و فهم و درک و شعور بده.که هر کدام به تنهایی بی حاصلی به بار می آورد.
عزیزان هم وطن یک سوال دارم
مگر بعد از فوت پیامبر امام علی (ع ) شایسته ترین فرد و بر گزیده برای خلافت نبودن؟ وقتی این حق رو ازشون گرفتن چه کار کردن ؟ به هر چی ابوذر و سلمان و بلال بود گفتن برین هر چی عمر و عثمان و ابوبکر هست بکشین و شهر رو به آشوب بکشید ؟ یا اینکه به خاطر وحدت مسلمانان سکوت کردن و از این حق خودشون گذشتن ؟ آیا جناب آقای موسوی محق تر از امام شون بودن به این حق که خیال می کنند ازشون ضایع شده. آیا بهتر نبود چند سال دیگه به خاطر حفظ وحدت ایران سکوت می کردن. آیا سکوت چند ساله خیلی سخت تر از بیست سال بود؟ |
Ðe$igNER
мюzhgай |